مدتها بود كه مي دونستم بالاخره روزي بايد به اين سفر اجباري برم اما هنوز زمانش برام مشخص نبود. تا اينكه در نهايت دعوت نامه اومد و گفتند 1386/4/1 بايد بياي!!! بايد بياي اونجا كه همه چيزش رنگ دوري از زندگي به خودش گرفته. اونجايي كه وسط همين شهره شلوغ اما انگار سالهاست كه بدور از تمدن مونده.اصلا اونجا چيزي كه مطرح نيست مفاهيمي مثل، طبيعت، آزادي، اختيار و غيره است. خدا كنه بتونم تحمل كنم!!! نه از اون نظر كه بخوام سوسول بازي درارم نه. مشكل من خيلي عميق تر از اين حرفاست. اينكه شما وارد محيطي ميشيد كه حيطه شخصي در اونجا تعريف نشده است فكر مي كنم از همه چيز آزار دهنده تره.
اما قبل از اين سفر مي خوام اين آخر عمري برم ايران گردي، يه سفر يه هفته اي دارم به استان هاي كرمان و اصفهان و شيراز اگه خدا بخواد آخرش هم مي رم سمت اردبيل.
دلم مي خواد اونجاهايي رو كه بار ها ديدم باز هم مرور كنم. شهداد رو تو هواي تابستون!!! چه شود.؟؟
اينم يه عكس از آخرين سفرم به جنگل ابر

و اين هم يه دور قطبي از دماوند.
¤ نوشته شده در ساعت 04:14
توسط مصطفي خسروي |
ارسال نظر