دوستی می گفت سفر به کویر سفر به درون است، آنجا که تا چشم کار می کند آسمان است و زمین یک دست. زمانی که چشمت را یارای دیدن مقصد نیست و هر چه می روی تغییری نمی بینی، ناگهان سفر را در خود حس می کنی، تغییر را در خود می بینی و جا بجا می شوی، در آن دریای بی انتهای ماسه و نمک و شن، آلودگی هایت را می شویی و دردهایت را می زدایی ....
هوا زیاده گرم است و قطراتی بسیار ، بدن را پوشانده شرمگین!!! زین زیستن بیهوده و روزهای تکراری،زین توان از دست رفته و جور بر بدن آمده،
زمین آنقدر سخت و ناهموار که دمی را هم نمی توان نشست، فرسخ ها آمده ایم و هنوز به میانه نرسیده ایم، ضجه هایی از درون گوشم را پر می کند و خوشحالم می سازد که این نوای زندگی است، آری من هنوز زنده ام چرا که آرام ندارم...
¤ نوشته شده در ساعت 11:06
توسط مصطفي خسروي |
ارسال نظر